تبلیغات
اخبار روز - تشرف جماعتى از اهل قم و بلاد کوهستان به خدمت امام زمان(عج)

تشرف جماعتى از اهل قم و بلاد کوهستان به خدمت امام زمان(عج)

نویسنده :محمد
تاریخ:جمعه 20 دی 1392-06:28 ق.ظ

تشرفات

تشرف جماعتى از اهل قم و بلاد کوهستان به خدمت امام زمان(عج) 

على بن سنان موصلى از پدرش روایت نموده كه چون امام حسن عسکرى علیه‏السلام وفات یافت جماعتى از قم و بلادکوهستان با اموال زیادى كه مرسوم بود مى آوردند، آمدند و از رحلت آن حضرت اطلاع نداشتند وقتى به سامرا رسیدند جویاى حال امام حسن عسکرى علیه‏السلام شدند به آنها گفتند كه حضرت وفات كرده. پرسیدند وارث او كیست گفتند وارث او جعفر پسر امام على‏النقى علیه‏السلام است (جعفر كذاب) پرسیدند فعلا كجا است؟ گفتند او فعلا رفته براى تفریح و سوار زورقى شده در دجله تفریح مى‏كند و به میگسارى مشغول و جمعى از خواننده و نوازنده براى او خوانندگى مى كنند وقتى آنها این را شنیدند با خود گفتند این اعمال اوصاف امام نیست بعضى از آنها گفتند این اموال را برگردانده به صاحبانش مسترد مى‏داریم ولى ابوالعباس احمد بن جعفر حمیرى قمى گفت نه ما صبر مى كنیم تا این مرد (جعفر كذاب) برگردد و كاملا از حال او با خبر شویم وقتى جعفر برگشت به وى سلام نموده گفتند اى آقا ما مردمى از اهل قم هستیم و جماعتى از شیعه نیز با ما هست كه اموالى براى مولى امام حسن عسکرى علیه‏السلام آورده‏ایم.

جعفر پرسید آن اموال فعلا در كجا است؟ گفتند نزد ما است؛ گفت آنها را پیش من بیاورید. گفتند این اموال كه معمولا بدینگونه جمع مى‏شود كه از عموم شیعیان یك یا دو دینار در كیسه‏اى نهاده و آنرا مهر و موم مى‏كنند و به ما مى‏دهند وقتى این اموال را نزد امام حسن عسکرى علیه‏السلام مى‏آوردیم آن حضرت مى‏فرمود كه تمام آن چقدر است چند دینار از كى و كى است تا آنكه اسامى صاحبان اموال را ذكر مى‏فرمود و نقش مهرهایى را كه هر كس روى كیسه خود زده بود قبل از اینكه به آن حضرت نشان دهیم بیان مى كرد.

جعفر (كذاب) گفت شما دروغ مى‏گویید. شما چیزى به برادرم نسبت مى دهید كه در وى نبود وقتى آنها سخنان جعفر را شنیدند به یكدیگر نظر افكندند باز جعفر گفت معطل نشوید و این اموال را براى من بیاورید آنها گفتند ما اجیر و وكیل صاحبان این اموال هستیم و آن را جز با نشانه هایى كه بوسیله آن امام را مى‏شناختیم به كسى تسلیم نمى‏كنیم. اگر تو امام هستى آن نشانه‏ها را بیان كن وگرنه ما آنرا به صاحبانش مسترد مى‏داریم تا هر طور صلاح دیدند عمل كنند.

جعفر رفت به سامره نزد خلیفه و از آنها شكایت نمود . وقتى خلیفه آنها را احضار كرد. گفت اموالى كه با خود آورده‏اید به جعفر بدهید آنها گفتند ما مردمى هستیم اجیر و وكیل صاحبان این اموال مى‏باشیم صاحبان آن هم به ما دستور داده اند فقط به كسى بدهید كه با نشانه و دلیل استحقاق خود را از اخذ آن ثابت نماید. چنانكه با امام حسن عسکرى علیه‏السلام نیز ما به همین گونه عمل مى كردیم. خلیفه از آنها پرسید علامتى كه در حسن عسکرى علیه‏السلام بود چیست؟

آنها گفتند امام دینارها و صاحبان آن و مقدار اموال را (قبل از تسلیم و دیدن) بیان مى‏داشت. وقتى این نشانه‏ها را مى‏داد، ما هم اموال را به وى تسلیم مى‏نمودیم. بارها به حضورش مى رسیدیم و همین علامت و دلیل را از او مى‏دیدیم. حالا آن حضرت رحلت فرموده. اگر این مرد جانشین اوست مانند برادرش علائم و نشانه هاى این اموال را بگوید تا به او تسلیم نماییم وگرنه به صاحبانش برمى‏گردانیم.

چون جعفر این شنید به خلیفه گفت اینان مردمى دروغگو هستند. به برادرم دروغ مى‏بندند و آنچه آنها درباره او معتقدند علم غیب است (كه جز خدا نمى‏داند)

خلیفه گفت اینها فرستادگان مردمند و ما على الرسول الا البلاغ فرستاده فقط مطلب را ابلاغ كند. 

جعفر از این حرف خلیفه مات و مبهوت شد و جوابى نداد. سپس آنها از خلیفه خواستند كسى را با آنها بفرستد كه تا بیرون شهر آنها را بدرقه كند (مبادا كسى به آنها تعرض نماید) خلیفه هم راهنمایى همراه آنها كرد كه تا بیرون شهر آنها را مشایعت كند. چون از شهر دور شدند ناگاه جوان زیبایى را دیدند كه به نظر خدمتكار مى‏رسید. جوان زیبا بانگ زد: اى فلانى پسر فلانى و فلانى پسر فلانى دعوت آقاى خودتان را بپذیرید آنها پرسیدند آقاى ما تو هستى؟

گفت من خادم مولاى شما هستم. با من بیایید تا به خدمت او برویم. آنها هم با او رفتند تا وارد خانه امام حسن عسکرى علیه‏السلام شدند. دیدند فرزند او حضرت قائم مانند پاره ماه در حالى كه لباس سبز پوشیده روى سریر نشسته است. ما به وى سلام كردیم و او هم جواب ما را داد. سپس فرمود: شما اموالى كه آورده‏اید فلان مقدار و چند دینار است و چه كسانى آنها را آورده اند تا آنكه نشانى همه آن ها را داد. آنگاه لباس‏ها و توشه‏ها و چارپایانى كه داشتیم همه را توصیف فرمود. در این وقت همه به شكرانه شناخت مقصود خدا را سجده نمودیم و زمین جلو روى او را بوسه دادیم. سپس سؤالاتى كه داشتیم نمودیم و اموالى را كه آورده بودیم، تسلیم كردیم. او به ما دستور داد كه بعد از این دیگر آنچه مى آوریم به سامره نبریم و فرمود وكیلى را در بغداد تعیین مى كنم كه هر چه دارید به او بدهید و توقیعات ما از پیش او صادر مى گردد.

سپس از نزد او خارج شدیم. حضرت مقدار حنوط كفن به ابوالعباس احمد بن جعفر قمى حمیرى مرحمت فرمود و گفت : خدا پاداش تو را بزرگ گرداند. همراهان گفتند ما هنوز به گردنه همدان نرسیده بودیم كه ابوالعباس فوت كرد. ما بعد از آن روز دیگر آنچه سهم امام داشتیم به بغداد مى آوردیم و به یكى از وكلاى حضرت كه از جانب امام معین شده بود مى سپردیم و جوابهاى آنها بوسیله همان شخص وكیل امام صادر گشت.(11)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.